زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
تک و تنها، میان مردمی نامـرد حیرانم سلام از پشتبام شهر سمت شاه عطشانم خودم نامه فرستادم، بیایی، وای عجب دردی! الهی بشکند دست سفیرت، کاش برگردی برایت از دل این قـوم، یـاری درنمیآید "دلم میسوزد و کاری ز دستم برنمیآید" حریرِ حُرمتم را این حرامیها لگد کردند ببین با مُسلم تو نامسلمانها چه بد کردند میان کوچه جسمم میشود بازیچۀ طفلان تن من از قناره میشود برعکس آویزان ولی دلـواپـسم، دلـواپس مـوی سـرت آقا چه خواهد کرد این سرنیزهها با پیکرت آقا به دست بیوضوها میرسد آیات قرآنت به دندانم که سنگی خورد، گفتم: آه! دندانت چه بُغضی کوفه دارد در دلش از نام بابایت تنور کینهها گرم است، ای وای از علیهایت بیا این تن بمیرد کولهبارت را زمین بگذار برای اکبر خود لااقل چـندین عبا بردار عذابآورتر از این یک حقیقت در جهان، غم نیست رقیّه صورتش نصفِ کفِ دست سنان هم نیست نیاور بین کوفه، خواهـرت آزار میبیند زبانم لال! کوچه جای خود، بازار میبیند سر راهش میان هر گذر بنبست خواهد شد عـقـیله وارد بـزم یزیدِ مست خواهد شد |